آمار اعترافات

من این روزها علی رغم همه چیزهایی که آخرین تعلقات و پیوندها رو هم در من از بین برده با این حال پر از فانوسم و پر از نورم و شعر و به همین واسطه از روی شهیدان وطن معذورم. بعضی روزها حتی عمیق تر ازاین ...

این وبلاگ دیگر چاه من نیست. برای فریاد زدن. این وبلاگ چاه من است که از چاله به آن افتاده ام. پرش می کنم.
جای دیگری چاه می کنم.

من مدتیه دارم به یه چیز فکر می کنم.
این ادمهای بی هیچ اصول متنفر از همه کس وقیح دروغگوی جلاد ، همه اینایی که می گین هستن. هیچ تردیدی هم توش نیست.
ولی...
یه چیزی هست.
این آدمای بی ریشه از زیر بته های همین کشور عمل اومده ن. تو همین فضا بزرگ شده ن. حالا سرشون تو آخور هر کی هست باشه. مدرسه رو که همینجا رفته ن.
چی می شه که یه آدم اینطور میشه. تن می ده به این ماجراها. یه اتفاقی برای اینا افتاده یه ظلمی بهشون شده. یه عقده ای دارن . از همین دوروبرا هم دارن. این که یه نفر پر می شه از اینهمه نفرت از هموطناش. که می زنه. می کشه به همین راحتی. زیر بته های این مملکت ببین چه سیاهی در جریانه که میوه هاش می شه این.
آل احمد می گفت که زیر سادگی اون ده چه فسادی در جریانه. حکایت ماست. زیر همین کشور ساده جهان سومی همین مردم مظلوم واقع شده چه تحقیر و خشونتی نسبت به هم روا می دارن که از وسط همین گله گرگ درمیاد.

یک شب خوب در کنار دوستان با آلاچیق و استخر و موزیک گذراندم.
نیمه شب یک تلفن عاشقانه خوشحال کننده داشتم.
صبح بهترین قرارداد کاری زندگیم رو امضا کردم.
من موفق خوشبخت و زیبا هستم. اگر تو هرکسی که هستی از زندگیت راضی نیستی این تقصیر من نیست. اگر تو هرروز تنهاتر می شی باید در درون خودت دنبالش بگردی. متهم کردن دیگران و طلبکاری از همه فقط تنهاترت می کنه.
هیچوقت دیگه روی محبت و کمک من حساب نکن. از هیچ فاصله ای.

سالگردهای تولد یه زمانی هیجان انگیز بودند ولی وقتی در بیست و نهمین سال هستی از بس تکرار دیگه خیلی معمولی شده ن. تنها نکته جالبش اینه که یهو آدمایی که شاید سالهاست خبری ازشون نداری بطور تصادفی در یک سالگرد بهت تبریک می گن. اونوقته که هرچند آدم فکر می کنه سلام این گرگ خاص بی طمع نیست ولی خوب یهو یه فلاش بک می زنه به خاطرات سالهایی که به نظرت خیلیییییییییی دورن ولی عملا هنوز یک دهه هم از عمرشون نگذشته. امروز بعد از دریافت چند تا از این تبریکات مجددا به این ماجرا فکر کردم که : نهههههههههه من خییییییییییییلی زندگی کرده م تا این لحظه. شاید حتی به اندازه کافی. این همه خاطره. این همه روز که یکنواخت نبوده. این همه آدم که می شناسم. و این احساس گذشت زمان که اصلا ندارم. و در مقابل همه روزهایی که باقی مونده که بایستی یکنواخت نباشه. اون همه آدم که باید بشناسم. اون همه تجربه که باید بکنم. اون همه جا که باید ببینم.
زندگی با همه سختیهاش به خودش می ارزه.

این روزها این خاک پاک عراقه که نفس می کشیم. فرقش با سایر خاکها چیه که هشت سال مصیبت کشیدیم واسه تنفسش؟با پای خودش پرواز کرده و اومده تاااااااا تهران! چه روزگاریه.

خوب. این کار شدید این سحرخیزی اجباری این خستگی و کوفتگی شبها خوبه به دو دلیل. اول اینکه فکر وخیال و استرس این روزها رو با سیلابش می روبه و می بره. دوم بعد از حدود یک سال تن پروری کاملا لازمه. هرچند نمی دونم تا کی بدنم به این سیستم جواب می ده.
امروز صبح که در این خنکای غبارآلود پیاده روی می کردم فکر می کردم هزارها راه برای خوشحال بودن می شناسم و آیا عمرم به امتحان همه شون قد می ده؟ فقط می دونی چیه؟ دارم فکر میکنم کاش با آزادی بدنیا می اومدیم. منظورم اصلا آزادی از هر نوعی که فکرش رو می کنید نیست. آزادی رها شدگی. این که به امون خدا رها بشی. این که هیچ تعهدی قبل از تولد پابندت نکنه. اینکه به محض دنیا اومدن در کاست خاصی به عالم و آدم مدیون نباشی. همین. آزاد به اندازه یک بچه سرراهی. اونوقت چقدر زودتر می شد شروع کرد به امتحان انواع خوشحالی در دنیا.هربار از نو. فکر میکنم دوسال برای هر نوع زندگی کافیه و می شه رفت سراغ بعدی و فرض کن که در زندگی حتی پنجاه ساله ت می تونستی پونزده جور زندگی رو تجربه کنی. کاملا کافیه. نیست؟
عیبی نداره می تونم فرض کنم که من از بیست و نه سالگی بدنیا اومدم. مدیون به هیچ کس. متعهد به هیچ کس. عضو هیچ جا. متعلق به هیچ جا. بد هم نیست. فرضا که من نسبت به حالت طبیعی یه ده دوازده سالی هدر داده م. اصلا می شه فرض کرد که من دوازده سال به خاطر برداشتن یه اعلامیه از روی زمین زندان بوده م. می خوام فرض کنم که نوزده تیر 88 دنیا اومده م. بالاخره از نوزده تیر 98 که بهتره.

من معتقدم روزگار به پاداش نیکی آدمها علاوه بر چیزهای دیگه در طول زمان بهشون لبخندهای زیبا هدیه می ده.
و برعکس. اگر آدم میانسالی رو می بینید که فکر می کنید آدم خوبیه ولی لبخند زشتی داره ( صرف نظر از زشتی و زیبایی چهره آدمها)اون آدم در جنبه ای که نمی بینید آدم خوبی نیست و برعکس. این یه حکم نیست یه نتیجه تجربیه. من به لبخند آدمها اعتماد می کنم حتی به نه چشمهاشون. آدمهایی که هرگز لبخند نمی زنند که هچچچچ!!!

کجاست؟...

زیباتر جایی برای زیستن
زیباتر جایی برای مردن...