من این روزها علی رغم همه چیزهایی که آخرین تعلقات و پیوندها رو هم در من از بین برده با این حال پر از فانوسم و پر از نورم و شعر و به همین واسطه از روی شهیدان وطن معذورم. بعضی روزها حتی عمیق تر ازاین ...
جای دیگری چاه می کنم.
ارادتمند: سارا 8/16/2009 04:51:00 PM 0 نظر پيوندهای مربوط به اين پيام
من مدتیه دارم به یه چیز فکر می کنم.
این ادمهای بی هیچ اصول متنفر از همه کس وقیح دروغگوی جلاد ، همه اینایی که می گین هستن. هیچ تردیدی هم توش نیست.
ولی...
یه چیزی هست.
این آدمای بی ریشه از زیر بته های همین کشور عمل اومده ن. تو همین فضا بزرگ شده ن. حالا سرشون تو آخور هر کی هست باشه. مدرسه رو که همینجا رفته ن.
چی می شه که یه آدم اینطور میشه. تن می ده به این ماجراها. یه اتفاقی برای اینا افتاده یه ظلمی بهشون شده. یه عقده ای دارن . از همین دوروبرا هم دارن. این که یه نفر پر می شه از اینهمه نفرت از هموطناش. که می زنه. می کشه به همین راحتی. زیر بته های این مملکت ببین چه سیاهی در جریانه که میوه هاش می شه این.
آل احمد می گفت که زیر سادگی اون ده چه فسادی در جریانه. حکایت ماست. زیر همین کشور ساده جهان سومی همین مردم مظلوم واقع شده چه تحقیر و خشونتی نسبت به هم روا می دارن که از وسط همین گله گرگ درمیاد.
ارادتمند: سارا 7/22/2009 12:30:00 PM 0 نظر پيوندهای مربوط به اين پيام
نیمه شب یک تلفن عاشقانه خوشحال کننده داشتم.
صبح بهترین قرارداد کاری زندگیم رو امضا کردم.
من موفق خوشبخت و زیبا هستم. اگر تو هرکسی که هستی از زندگیت راضی نیستی این تقصیر من نیست. اگر تو هرروز تنهاتر می شی باید در درون خودت دنبالش بگردی. متهم کردن دیگران و طلبکاری از همه فقط تنهاترت می کنه.
هیچوقت دیگه روی محبت و کمک من حساب نکن. از هیچ فاصله ای.
ارادتمند: سارا 7/18/2009 02:23:00 PM 0 نظر پيوندهای مربوط به اين پيام
زندگی با همه سختیهاش به خودش می ارزه.
ارادتمند: سارا 7/11/2009 09:02:00 AM 1 نظر پيوندهای مربوط به اين پيام
ارادتمند: سارا 7/07/2009 08:29:00 AM 1 نظر پيوندهای مربوط به اين پيام
خوب. این کار شدید این سحرخیزی اجباری این خستگی و کوفتگی شبها خوبه به دو دلیل. اول اینکه فکر وخیال و استرس این روزها رو با سیلابش می روبه و می بره. دوم بعد از حدود یک سال تن پروری کاملا لازمه. هرچند نمی دونم تا کی بدنم به این سیستم جواب می ده.
امروز صبح که در این خنکای غبارآلود پیاده روی می کردم فکر می کردم هزارها راه برای خوشحال بودن می شناسم و آیا عمرم به امتحان همه شون قد می ده؟ فقط می دونی چیه؟ دارم فکر میکنم کاش با آزادی بدنیا می اومدیم. منظورم اصلا آزادی از هر نوعی که فکرش رو می کنید نیست. آزادی رها شدگی. این که به امون خدا رها بشی. این که هیچ تعهدی قبل از تولد پابندت نکنه. اینکه به محض دنیا اومدن در کاست خاصی به عالم و آدم مدیون نباشی. همین. آزاد به اندازه یک بچه سرراهی. اونوقت چقدر زودتر می شد شروع کرد به امتحان انواع خوشحالی در دنیا.هربار از نو. فکر میکنم دوسال برای هر نوع زندگی کافیه و می شه رفت سراغ بعدی و فرض کن که در زندگی حتی پنجاه ساله ت می تونستی پونزده جور زندگی رو تجربه کنی. کاملا کافیه. نیست؟
عیبی نداره می تونم فرض کنم که من از بیست و نه سالگی بدنیا اومدم. مدیون به هیچ کس. متعهد به هیچ کس. عضو هیچ جا. متعلق به هیچ جا. بد هم نیست. فرضا که من نسبت به حالت طبیعی یه ده دوازده سالی هدر داده م. اصلا می شه فرض کرد که من دوازده سال به خاطر برداشتن یه اعلامیه از روی زمین زندان بوده م. می خوام فرض کنم که نوزده تیر 88 دنیا اومده م. بالاخره از نوزده تیر 98 که بهتره.
ارادتمند: سارا 7/07/2009 08:27:00 AM 0 نظر پيوندهای مربوط به اين پيام
من معتقدم روزگار به پاداش نیکی آدمها علاوه بر چیزهای دیگه در طول زمان بهشون لبخندهای زیبا هدیه می ده.
و برعکس. اگر آدم میانسالی رو می بینید که فکر می کنید آدم خوبیه ولی لبخند زشتی داره ( صرف نظر از زشتی و زیبایی چهره آدمها)اون آدم در جنبه ای که نمی بینید آدم خوبی نیست و برعکس. این یه حکم نیست یه نتیجه تجربیه. من به لبخند آدمها اعتماد می کنم حتی به نه چشمهاشون. آدمهایی که هرگز لبخند نمی زنند که هچچچچ!!!
ارادتمند: سارا 7/01/2009 05:44:00 PM 1 نظر پيوندهای مربوط به اين پيام
کجاست؟...
زیباتر جایی برای زیستن
زیباتر جایی برای مردن...
ارادتمند: سارا 7/01/2009 05:14:00 PM 0 نظر پيوندهای مربوط به اين پيام